خدایا !! نمی دانم چه باید بگویم و شکوایه خود را به کدام دادگاه صالح و عدالی جز محضر تو برم !
خدایا ! همین را میگویم و سکوت می کنم !؟!
وقتی دوستان مجتبی جلیلیان ، بهتر بگویم ، وقتی دوستداران اسلام و انقلاب دلیل رد صلاحیت من را شندیدند مات و حیرت زده ، فقط تاسف خوردند !!
و دشمنان نظام خندیدند و تمسخر کردند !!
خدایا ! تو به واسطه این انقلاب و خون شهدا به من آبرو دادی ، من از خود چیزی نداشته و ندارم ، همگی امانت توست ، پس خود بهتر از من میدانی که چه کنی !!
اگر خواسته ام را اجابت کنی ، لطفت شامل حالم شده و اگر هم اجابت نکردی ، قطعا حکمت توست !!
پس ، الهی ! راضیم به رضای تو .
خود فرمودی :
ومن یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امره
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1 توسط مجتبی جلیلیان
|
سلامی با تمام وجودم به همه همشهریها . هم ولایتی ها . بزرگ و کوچک .زن و مرد . دوستتان دارم هر چند که از شما دورم اما اگر دورم تمام وجودم با شماست .
چرا که جوانیم را و زیبا ترین و قشنگترین ساعات و دقایق عمرم را در کنار تان گذراندم .
اوقاتی را که من به عنوان یک سرباز کوچک با دلی پر تلاطم . چشمهایی بیدار . روحی بلند و قلبی آرام به امید خشنودی حق و رضایت شما مردم با هجده یا نوزده سال سن در کنار دیگر سربازان این مرزو بوم برای حفظ امنیت :
معلمی که باید فردا با آرامش خاطر درس دین و زندگی به فرزندان دیارم دهد .
پزشکی که با آرامش طبابت کند .
دانشجویی که در راحتی خیال به پژوهش و تحصیل بپردازد .
نانوایی که نان داغ بر سفره مردم بگذارد .........
و امروز وقتی که من وارد شهر می شوم ....
ادامه دارد .....
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 3 توسط مجتبی جلیلیان
|